ترم آخر دانشگاه بود که ازدواج کردم. بعنوان فردی که هیجان بالایی دارد وارد موقعیت پراسترسی شدم. همسرم ناظر دکلهای نفتی بود. نیمی از ماه را در مأموریت و نیمی از ماه را در خانه میگذراند. وقتی در خانه تنها بودم گاهی از صدای انقباض و انبساط اشیا میترسیدم. گاهی…
کتاب «به بچهها گفتن، از بچهها شنیدن» تنها برای والدین نیست زیرا کتاب بیشتر دربارهی ارتباط است تا ارتباط با کودک. اگر شما هم با دوستانتان تعاملی سطحی دارید، با همسایههایتان قاطی نمیشوید، از همکارانتان فاصله میگیرید، با همسرتان چالش دارید و در ارتباط با کودکتان به بنبست خوردهاید؛ میتوانید…
مهتاب جیغ بنفش کشید. پریسا ترسید. سپهر هنوز داشت با مادرش کلکل میکرد. مهتاب نمیخواست صدای بلند پسرش را بشنود. خسته بود. تازه از بیرون آمده بودند. مهتاب داشت با عجله آشپزی میکرد تا اینکه جدال خواهر و برادر شروع شد. آنقدر طول کشید تا مهتاب هم عصبانی شد. هشدارها…
«مامان قفسهی سینم درد میکنه؛ آخ» مهتاب هول کرد. با عجله به همسرش زنگ زد. سینا جواب نداد. ساعت ۶ صبح بود. احتمالن داشت ورزش میکرد. کمی روی قلب سپهر را ماساژ داد. برایش آبگرم آورد. به پسرش گفت: «بهتره بخوابی» بعد به سرویس مدرسه اسمس زد که سپهر حالش…
شنگال نه قاشق بود و نه چنگال اما کمی از هر دو بود.* مادرش قاشق و پدرش چنگال بود. از اول عجیب بود. چنگالها با او بازی نمیکردند چون کمی شبیه قاشقها بود. قاشقها هم با او بازی نمیکردند چون کمی شبیه چنگالها بود. خودش را با اسباببازیها، نقاشی کردن…
«۵ سال برای طلاقم میدوم.» «۵ سال؟» دوستم را تحسین میکنم. چه خوب که هر جا متوجه میشود اشتباه میکند، برمیگردد. بنظرم این یکی از اصول بنیادین خودمراقبتی است. بجای آنکه بگوید:«من تا آخر میروم.» این حالت را به اجتماع خودمان تعمیم میدهم. آیا زمان آن نرسیده که وقتی موضوعی…