والدگری بازی‌‌محور | قسمت اول

مادرم سختگیر بود. وقتی کودک بودم: برای خاسته‌اش هر راهی را امتحان می‌کرد تا مجبورم کند. همواره سطح خودش را بالاتر از من می‌پنداشت. زیرا فکر می‌کرد: بخاطر اینکه چندین سال بیشتر از من زندگی کرده‌ بهتر از من می‌داند چه چیزی برایم خوب است و چه چیز بد. من هنوز عقل‌رس نیستم زیرا کودکم و بدرستی تشخیص نمی‌دهم. اما او بهترین مسیر را برای من انتخاب می‌کند زیرا تجربه‌ی بیشتری دارد.

او می‌گوید:«من هم وقتی بچه بودم مامانم برام تصمیم می‌گرفت. معلومه که اونا بهتر از من صلاحم‌و می‌دونستن. این چیز بدی نیست خیلی‌م طبیعی‌ه. اصن خواستن بهترین چیز برا بچه یعنی دوسش داری.». از این زاویه «بازی» یعنی بچه‌بازی. همان عنصر نامطلوبی که سبب می‌شد لوس شوم. سپس‌ خودم را هم‌سطح مادرم تصور کنم. سپس‌تر خواسته‌های نابجا داشته باشم. همه‌ی این موارد موجب اختلال در جایگاه من و مادرم می‌شد.

گاهی فکر می‌کنم مادرم مانند مجسمه‌سازی وظیفه‌شناس می‌خواست به‌هرقیمتی مرا به شکل پنداشته‌ی خود درآورد. در این حالت تمرکزش بیشتر بر الگوی ذهنی خودش بود. سپس مرا با آن مقایسه می‌کرد. سپس‌تر از فشار و اجبار برای شبیه کردن من به پنداره‌اش استفاده می‌کرد.

 

مادر نباید معلم کودک باشد؟

همیشه از معلم بودن فراری بودم. یادم می‌آید در ۱۸ سالگی به معلم حسابانم گفتم:«اینا(درسا) اصن بدرد نمی‌خورن چون اگر مفید بودن، معلم خودش ازشون استفاده می‌کرد. نه اینکه یه سری فرمول یاد بگیره بعدش همون‌ا رو به ما یاد بده.»

بعد از دانشگاه هم همین حس را داشتم. بعلاوه‌ی اینکه جای تدریس فیزیک در طبیعت و آزمایشگاه بود نه سر کلاس یا پای تخته. تا اینکه مادر شدم و گاه‌وبیگاه می‌شنوم که:«مادر نباید معلم کودک باشد.». تا اینکه در مقاله‌ای از مرتضی پاشاپور(طراح بازی) خواندم:«در سیستم آموزشی سنتی: معلم کسی است که می‌داند و می‌گوید. اما در سیستم بازی محور: معلم کسی است که فضا می‌سازد. سپس می‌پرسد. سپس‌تر موقعیت یادگیری ایجاد می‌کند.»

ذهنم یک لحظه متوقف شد. از خودم پرسیدم: در کدام سیستم مادر نباید معلم کودک باشد؟ در سیستم سنتی یا مدرن؟ مگر نه اینکه گاهی بعنوان یک مادر می‌خاهم موضوعی را به کودکانم آموزش دهم؟ از مسواک زدن شبانه تا کنترل خشم. درست است که در کشورهای پیشرفته بیشتر این مهارت‌ها در مدارس آموزش داده می‌شود اما در کشور ما که محتوای درسی، ارتباطی با زندگی کودکان ندارد چطور؟

اکنون که دریافتم: آموزگاری بخشی از والدگری است لازم است زبان کودکان را بیاموزم. تا بتوانم از زبان آن‌ها برای آموزش استفاده کنم بجای استفاده از روش‌هایی که بعلت تکرار در ذهنم نهادینه شدند. همان روش‌هایی که ۴۰ سال پیش با آن‌ها تربیت شدم. روش‌های سنتی مانند: تهدید، تنبیح، توبیخ، توهین و تنبیه.

مدتی است در دوره‌ای برای طراحی بازی شرکت می‌کنم. با این نگرش که چگونه می‌توانم با آموختن بازی که همان زبان کودکان است: والد بهتری باشم، امن‌تر و آرام‌تر. تا اینجا دانستم: برای انتقال مفهوم به کودکان لازم است تا علاقه و نیاز آن‌ها را با هم پیوند دهم. اولین مرحله برای این هدف «مشاهده‌گری» است. نیاز دارم زمانی را اختصاص دهم و کودکانم را در هنگام بازی مشاهده کنم.

🔺آیا با دیگران ارتباط می‌گیرد؟

🔺به چه چیزهایی علاقمند است؟

🔺چه هیجان‌هایی را تجربه می‌کند؟

🔺چه کاری را چند بار تکرار می‌کند؟

🔺معمولن چه نقش‌هایی بازی می‌کند؟

 

 مشاهده‌گری

«اگر مشاهده‌گر خوبی نباشید، نمی‌توانید بازی طراحی کنید.»*

در کارگاه‌ طراحی بازی آموختم: مشاهده‌گری به مفهوم تماشا کردن بازی کودکان همراه با توجه‌و‌تمرکز کامل است. بازآفرینی این تجربه برایم سخت است. زیرا معمولن در تکاپوی انجام کاری هستم و همواره نگران کمبود زمان. شاید این مرحله دشوارترین گام برای من باشد.

روزی برای تکمیل تمرین‌های کارگاه، به تماشای بازی دخترم نشستم. پس از آن دریافتم: مشاهده‌گری حلقه‌ی گمشده‌ی زندگی من است. هم در ارتباط با خودم و هم در ارتباط با کودکانم. هواره در حالت «عمل فوری و درست کردن تقریبن همه‌چیز» مرا از مشاهده کردن باز می‌دارد. همواره اضطراب دارم و عجله‌ای بی‌دلیل. انگار فشاری ناخاسته برای انجام دادن کارها با بیشترین سرعت ممکن، وجود دارد.

تمایل به داشتن سرعت بالا سبب کنترل‌گری می‌شود. زیرا انجام دادن، بجای کودکانم از آموزش دادن به آن‌ها آسانتر است. هنگامیکه خودم کاری را انجام می‌دهم با الگوی ثابتی عمل می‌کنم. اما آموزش دادن به کودکان آن هم به شیوه‌ای بازی محور نیازمند صرف زمان و طی کردن مراحلی گام‌به‌گام است.

مشاهده کردن وقفه‌ای برای بازنگری در الگوهای ذهنی پیشینم ایجاد می‌کند. توقف پیروی خودکار از هر آنچه تاکنون انجام می‌دادم، مرا برای ساخت الگوهای تازه آماده می‌کند. ایجاد فضایی برای درنگ: فضایی برای پرسیدن آنچه تاکنون از خودم نپرسیده‌ام.

مشاهده‌گری به من کمک می‌کند:

🔺نیازهای عاطفی کودکانم را بشناسم.

🔺با علاقه‌مندی‌‌های آن‌ها را آشنا شوم.

🔺کودکی آن‌ها ببینم و آن را به‌خاطر بسپارم.

🔺بصورت شهودی کودکانم را بشناسم نه بر اساس حدس‌وگمان.

🔺والد بهتری باشم: زیرا می‌توانم تجربه‌ی مشاهده‌گری را گسترش دهم. سپس از حالت کنترل‌‌گری به حالت تسهیل‌‌گری، تغییر نقش دهم.

 

پداگوژی* بازی‌محور

در ابتدای این بخش می‌خواهیم یادگیری کودکان را در دو کلاس متفاوت، بررسی کنیم:

✔️ویژگی‌های کلاس اول:
۱- کلاس منظم‌ است.
۲- کودکان در حال درس خاندن‌‌اند.
۲- بازی‌‌ها تنها هنگام زنگ تفریح، انجام می‌شود.

دیالوگ مربی:
«امروز می‌خام بهتون یاد بدم که…»

✔️ویژگی‌های کلاس دوم:
۱- ابزار بازی در کلاس وجود دارد.
۲- پروژه‌هایی در حال انجام است.
۳- کلاس نظم کمی دارد و پر از سروصداست.

دیالوگ مربی:
«امروز می‌خام ببینم شما چی کشف می‌کنید؟»

❓بنظر شما در کدام کلاس «یادگیری عمیق» اتفاق می‌افتد و چرا؟

در نگر من یادگیری در کلاس دوم عمیق‌تر است زیرا:

یک)
کودکان در این کلاس با ابزارهای متنوع آشنا می‌شوند. سپس حواس پنج‌گانه‌ی آنها درگیر می‌شود.(سطح سوم هرم بلوم: دیدن و شنیدن %۲۰). بنابراین با فعال بودن حواس پنج گانه، توجه و تمرکز بیشتری دارند.

دیگر آنکه: در حین انجام پروژه‌ها با هم‌کلاسی‌ها و مربی خود، ارتباط بیشتری برقرار می‌کنند. سپس احساسات آن‌ها فعال می‌شود.(سطح پنجم هرم بلوم: بحث‌های گروهی %۵۰ و سطح ششم: انجام تمرین کاربردی و عملی:%۷۵). بر طبق این هرم هر چقدر مربی بتواند کودک را با یادگیری درگیر کند، آموزش ماندگارتر است.

دو)
در دیالوگ مربی در کلاس اول، مربی محور است: او کسی است که بیشتر می‌داند و در سطح بالاتری از آگاهی قرار دارد. پس بخاطر بیشتر دانستن، صلاحیت کنترل‌گری دارد. اما دیالوگ مربی در کلاس دوم نشانده‌ی برابری کودک و مربی است. بنظرم این رویکرد: انگیزه‌ی کودکان برای یادگیری را بالا می‌برد. همزمان با اینکه به آنها احساس ارزشمندی می‌دهد.

در پداگوژی بازی محور می‌خاهیم بجای کنترل کردن، مشاهده‌گر باشم. سپس کودکان را در مسیر کشف کردن، یاری دهیم.

 

بیم و امید

یکی از لحظات به یادماندنی فیلم ماریا مونته‌سوری صحنه‌ی پایانی است. هنگامیکه ناچار می‌شود تا در جنگ جهانی از کشورش بگریزد. او همراه پسرش سوار قطار می‌شود. سپس قطار حرکت می‌کند. اما چند ثانیه بعد دستور توقف می‌دهند. قطار می‌ایستد. ماموری برای یافتن او سوار قطار می‌شود. هنگامیکه او را می‌شناسد به همکارانش می‌گوید: مظنون را نیافته. بنابراین ماریا توسط یکی از شاگردانش نجات می‌یابند.

 

هنوز چشمان پر از بیم و امید او را بخاطر دارم. هراس از ناملایمات جامعه‌ی امروز و امید به نسلی که با شیوه‌های نوین پرورش یافته. من در نقش یک مادر، گاهی احساس ماریا را دارم: هراسناک از امروز و امیدوار به فردا.

 

این صحنه برای ادامه‌ی جستجوی راه‌های تازه در والدگری برایم انگیزه‌بخش است. زیرا در نگر من هر نسلی می‌تواند نسل گذشته‌اش را نجات دهد. اگر نسل نو به درستی پرورش یابد و نسل گذشته توانایی اعتماد کردن به دست پرورده‌های خود را داشته باشد.

 

*مرتضی پاشاپور

**پداگوژی واژه‌ای یونانی است که از دو بخش کودک و مربی تشکیل شده. در یونان باستان به برده‌هایی که مسئول راهنمایی و هدایت کودکان بودند «پداگوگ» گفته می‌شد. اما امروزه معنایی گسترده دارد: مطالعه‌ی رویکردها و فلسفه‌‌های یادگیری. «پداگوژی» روش تدریس نیست بلکه تفکر درباره‌ی آموزش است.(پداگوژی چیست؟)

 

پیام بگذارید